|
سي صفحه ي آخر سلاخ خانه ي شماره ي 5 را كه خواندم، كتاب را بستم و خوابيدم. خوابيدم و اتفاقا خواب جالبي هم ديدم. هنوز خوابم درست و حسابي تمام نشده بود كه صداي ويبره ي موبايل بيدار م كرد. بيدار شدم و رفتم دنبال پدر و مادر م كه از كربلا برگشته بودند. به گمانم هر ايراني يا اقل كم، هر يزدي تجربه ي نشستن پاي حرف هاي يك زائر –حالا بازگشته از زيارت هر كجا- را دارد. نشسته ايم و پدرم از جمعيتي مي گويد كه عينهو تظاهرات خودمان، منتها با يك تفاوت طول شش صد كيلومتري، كنار جاده ها به سمت كربلا مي رفتند. از پيرزني كه ساك روي سرش پياده مي رفته و از مادري كه بچه ي دو سه ماهه همراه خودش مي برده و خلاصه از جماعتي كه شب ها گوشه اي از بيابان مي خوابند .كه اگر دزدي حمله اي بكند ... بله، رسم روزگار چنين است. جمعيت كربلا در روز اربعين به 18 مليون نفر مي رسد. انسان هايي كه بيست سي كيلومتر پياده مي روند –و بعضا پابرهنه- و بعد يك "السلام عليك يا حسين بن علي" مي گويند و باز برمي گردند. جمعيتي متحرك. پير مرد و پير زن رمق كشيده و از پا افتاده، مادر پستان خشكيده و بچه ي گرسنه و ... هجده مليون ادم كه اگر بخواهي بي وقفه بشماري شان حكما از تشنگي خواهي مرد. مي گويند در چهل كيلومتري كربلا زني كه به خودش بمب بسته بوده خودش را و دور بري هاش را مي فرستد به ديار باقي. بله. رسم روزگار چنين است. يكي هم از قديم تر ها –مثلا 5 سال پيش- مي گويد كه مردم غيرقانوني مي رفتند و از پيرزني كه در مسير بين دو تا روستاي مرزي از الاغ مي افتد و ... بله. رسم روزگار چنين است. يكي ديگر از پيرزني مي گويد كه مرض ديابت داشته و وقتي كه مجبور مي شوند يازده ساعت پياده روي كنند از تشنگي مي ميرد. بله. رسم روزگار چنين است. مادر م كه اسم ديابت را مي شنود از پيرزني مي گويد كه در اتوبوس شان، وقتي اتوبوس لاي جمعيت گير كرده بوده و مجبور بوده مسير هشتاد كيلومتري را چهارده ساعته برود و البته بدون وقفه، لاجرم خودش را خيس مي كند. مرد سبيل كلفتي كه دقيق نمي دانم كيست از قانون عبور از مرز مي گويد كه هر كاروان را يكجا وارد ليستي مي كنند و موقع بازگشت، اگر حتا يكي شان نباشد اجازه ي عبور نمي دهند، مگر آنكه جسدش را بياورند. بله، رسم روزگار چنين است. ياد مردي عراقي مي افتم كه مي گفت زن و دختر ش را سربازان آمريكايي –حول و هوش شش سال پيش- بعد از تجاوز كشته اند. مادر م مي گويد رستوران دم مرز كه يك بار موقع رفتن و يك بار موقع برگشتن به انجا رفته اند را مردي با زن ش اداره مي كرده كه موقع برگشت به شان خرما ي مجاني مي دهند و آنها مي فهمند زن صاحب رستوران و برادرش در تصادفي مرده اند. بله، رسم روزگار چنين است. حكايت پسر بچه ي عراقي ست كه بدن ش عينهو گوجه ي حسابي كباب شده، گله به گله سياه و قرمز شده بود و بمب هاي خوشه اي و جنگ آمريكا و عراق. مي پرسيم از بمبي كه چند روز پيش در كربلا منفجر شده بود. مادر م مي گويد صدا كه آمد ، خب، بعضي ها گفتند صداي در بوده كه محكم بسته شده. بعضي هام گفتند كپسول گاز تركيده. آخر كاشف به عمل آمد صدا مال بمب بوده. سه تا هتل آن طرف تر. مادر م مي گويد از پنجره كه نگاه كردم شبيه تصاوير ي بود كه از غزه مي ديديم. آمبولانس مي آمد. آتش نشاني مي آمد، نعش كش هم حتا مي آمد. آمار ها اعلام كردند كه اربعين امسال از حملات تروريستي مصون ماند. آمارها يادم نيست از آخرين ريانات غزه چه گفتند. توي بمب گذاري دوازده نفر مردند –و بعضا به جاي مردن، البته، شهيد شدند، والله اعلم- مادر م مي گويد يك ساعت بعد از صداي بمب كه بيرون رفتم همه جا را تميز كرده بودند. انگار نه انگار. فقط دور يك چاه فاضلاب گوشه ي خيابان، كمي خونابه جمع شده بوده. صبح روز بعد ش هم تشييع شان كردند و همه چيز عادي شد. گفتم كه . امار ها گفتند امسال اربعين، كربلا مصون از جملات تروريستي بود. حكايت وادي السلام كه پيش مي آيد ناغافل و بي ربط ياد خواب شب قبل ش مي افتم، ياد الاغي كه باهاش حرف مي زدم و اين كه خيال مي كردم آن الاغ فقط انگليسي حرف مي زند. بحث مان هم سر اين بود كه الاغ مي گفت كه چرا حقوق ما ها را رعايت نمي كنيد و بين ما و خودتان تبعيض قائل مي شويد. يادم مي آيد يك جا كه نتوانستم معادل كلمه ي آزمايش به انگليسي را پيدا كنم خود الاغ گفت اكسپريمنت و بعد هم گفت آزمايش و من فهميدم كه فارسي هم بلد است و يادم مي آيد كه به ش گفتم بيخودي نيست كه تبعيض داريم و آخر هرچه باشد ما ها مي توانيم بنويسيم و شما نمي توانيد و او پرسيد كه مطمئن م و من گفتم نه. آخر الاغي كه هم فارسي حرف مي زد و هم انگليسي، هيچ بعيد نبود كه نوشتن هم بداند و من اما گفتم كه شما ها اگر هم كاري بكنيد تقليد است و ماها حلاقيت داريم و از من پرسيد كه واقعا فكر مي كنم كه حرف هايي كه تا ان موقع با من زده تقليد بوده و من صداي ويبره ي موبايل م را مي شنوم و ... انگاري از يك شب قبل ش كشيده شوم به آن زمان مي افتم وسط بحث شان. از وادي السلام مي گويند و اين كه بزرگترين و قديمي ترين قبرستان دنيا ست و جهار كيلومتر در شش كيلومتر مساحت دارد. مي آيم حساب كنم مي شود چند تا قبر و چند تا مرده و چند تا خانواده ي عزيز از دست داده و چند تا بچه ي بي پدر و چندتا طفل بي مادر و چندتا شوهر بي زن و چندتا بيوه زن كه مي فهمم بعضا قبرها چند طبقه اند و كم كم يادم مي رود چه حسابي مي كردم. از اين مي گويند كه بسياري از پيامبران در اين قبرستان خاك شده اند و من خيال مي كنم كه وادي السلام چه حسن ختام مشتي براي اين مطلب است. بله ، رسم روزگار چنين است. از زير زمين ها وادي السلام مي گويند و از اين كه بارها زن هايي كه از گروه جدا افتاده اند و احيانا براي ديدن قبري چيزي رفته اند تو يكي از اين زير زمين ها را چند تايي مرد گرفته اند و طلاهاشان را دزديده اند و اندك مايه تجاوزي هم كرده اند. بعضا كشته اند شان و بعضا نه. بله، رسم روزگار چنين است. راستي، مي داني سنگين ترين سكانس زندگي ام چه بود؟ يك هفته قبل، وقتي پدرم نشست كنارم و يك دفتر جساب داري را باز كرد و برام حساب هاي مالي اش و اين كه به كي ها بده كار است و از كي ها بستان كار را براي م تشريح كرد و من هي نمي خواستم گوش كنم و هي به خودم مي گفتم در هر صورت بايد گوش كرد و هي نمي خواستم گوش كنم و ... بله، رسم روزگار چنين است.
بي ربط نوشت: اربعين است و به گمانم پنج ساله بودم كه فهميدم اربعين يعني چهل و منظور ش هم چهل م اما حسين است كه تو كربلا شهيد شد. اما خب، دقيق يادم نيست كي فهميدم كه بله، رسم روزگار چنين است. يك سال پيش-البته سال ش قمري كه ده روز كمتر از سال شمسي باشد- اگر درست يادم بيايد بلوز مشكي پوشيده بودم. آخرين تصاويري كه يادم مي ايند هم پل عابر پياده ي انقلاب و ايستگاه متروي حر است. –نوشتم اين چند خط آخر را، قدري كه –بي ربط- نوشته باشم.-
|
|
+ يادداشت شده در
ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
از زماني كه رفتم دانشگاه نسبتا ميزان مصرف م از محصولات صدا وسيماي جمهوري اسلامي ايران يا تلوزيون دولتي و يا حكومتي و يا حال هر چيزي، -از آن جا كه حتا پاپي قوتبال هم نمي شوم- –نسبتا- به صفر رسيده است و اگر بشود كه تلوزيون ببينم، زماني ست كه مي آيم يزد. ديروز اما از همان تلوزيون مذكور دو تا برنامه ي ناب ديدم. يكي ش فيلم سينمايي اي بود – از سينما يك- در مورد مردي كه اسمش هانتر بود و اما به توصيه ي پيرمردي دوست داشت پچ (patch) صدا ش كنند. اسم فيلم هم نام كامل ش بود٬ "پچ آدامز". مدت ها بود فيلم دوبله نديده بودم و اما خب، اين فيلم از آنها بود كه مي بايست دوبله ديد و يا آنقدر به زبان اصلي فيلم مسلط بود كه جمله جمله اش را فهميد. فيلم بسيار قشنگي بود-شايد هم نه خيلي قشنگ، هرچه بود اما- براي اولين بار توانستم كاملا با شخصيت اول هم حس شوم. فيلم كه تمام شده بود، تازه يادم افتاد مي خواستم فيلم پاراگراف 78 –به گمانم!- را ببينم كه آن قدر فيلم سنگين م كرده بود كه حدس زدم تاب آن يكي را نخواهم آورد. بماند. دومي برنامه اي بود از شبكه آموزش كه يك جورهايي رازبقا بود. قسمت جالب ش زندگي ايگوآنا هاي دريايي، ساكن جزاير گالاپاگوس واقع در شمال خاور دور بود. اين ايگوآنا هاي دريايي تنها سوسمار هاي موجود هستند كه در دريا هم شنا مي كنند و از قضاي روزگار اصلا غذاي اين ها جلبك ها ي ته دريا هستند. اين موجودات در دريا به خوبي غواصي مي كنند و مي توانند مدت زيادي زير آب بمانند. اما از آنجا كه باز از قضاي روزگار آب هاي جزاير گالاپاگوس خيلي خيلي سرد هستند و اين آيگوآنا ها خون سرد، تنها ده دقيقه فرصت دارند تا دوباره به خشكي بازگردند، وگرنه از سرما بي حس مي شوند و مدتي بعد –كه نفس شان تمام شد- غرق. بزرگ ترين معضل زندگي ايگوآنا هاي دريايي شيرهاي درياي كنار ساحل هستند. اين شيرها مانع از رفتن ايگوآنا ها به ساحل مي شوند و اگر اين ممانعت خيلي طول بكشد، ايگوآنا خواهد مرد. نكته ي جالب ش آن جا ست كه شير هاي درياي تنها براي بازي با ايگوآنا ها از رفتن آنها به ساحل جلوگيري مي كنند.
بي ربط نوشت: مدتي بود دلم مي خواست اين جا بنويسم "خدا رحمت كناد و خير فرستاد و مغفرتي عظيم نصيب كناد، معلم اول را، به شرط آن كه نه ارسطو باشد و نه ابن سينا." |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|